[CENTER] بسمه تعالی
من عجب دارم ز دست روزگار Ø¨Ø±Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ از شعر Ùقير بينوا
گر رضا خواهی ز خلاق جهان بينوا را كن به خانه ميهمان
تا همه گردند ز تو خشنود Ùˆ شاد شادی آن‌ها ز ØµØ§ØØ¨ ‌خانه باد
گوش بر من كن ØÙƒØ§ÙŠØª گويمت اززنیّ‌ وشوهری‌و از‌طعامی گويمت
زن كنار شوهرش هنگام شام بر سر يك Ø³ÙØ±Ù‡ رنگين طعام
شد بلند بانكی به ناگه از Ùقير بينوا Ùˆ ناتوانم از كرم دستم بگير
بر من بی‌ چاره تو نانی بده سير میگردم ، به من جانی بده
تا تقاضا را زن از سائل شنيد از‌ برای استجابت بر درخانه دويد
Ø³ÙØ±Ù‡â€Œ را او از طعامش پرنمود داد‌ از‌ آن Ø³ÙØ±Ù‡ به او بود Ùˆ نبود
در غضب شد شوی او دادی كشيد Ú¯ÙØª ای زن تو چرا دادی اميد
Ø³ÙØ±Ù‡â€Œ اش را پر نمودی مال من ÙƒÛŒ به تو Ú¯ÙØªÙ… چنين كن ای تو زن
من تو را هرگز نمی‌خواهم دگر اين طلاقت ، رو سوی بخت دگر
بعد چندی زن كه بی شوهر بماند مرد ديگر خانه‌ اش او را بخواند
من عجب دارم ز دست روزگار زن رسيده دركنارشوی، مرد روزگار
سائلی يك شب به درب خانه شان درب‌خانه باز‌بود‌و‌شد بر‌آن دو ميهمان
شوهرش Ú¯ÙØªØ§ به زن ای مهربان Ø³ÙØ±Ù‡ را‌كن پهن امشب ازبرای ميهمان
Ø³ÙØ±Ù‡ زن بگشود Ùˆ بس اكرام كرد شكر ØÙ‚ بنمود بر او اطعام كرد
شوهرش Ú¯ÙØªØ§ چرا اين گونه‌ای شكر ØÙ‚ داری ز خود بيگانه‌ ای
زن Ø¨Ú¯ÙØªØ§â€Œ از گذشته آذرم ميهمان ØŒ بود در گذشته شوهرم
يك شبی بودم كنارش در سرا سائلی آمد به اشك در پيش ما
دم به دم Ù…ÛŒ â€ŒÚ¯ÙØª گدايم من گدا لقمه ای Ù…ÛŒ خواست از بهر خدا
نان بدادم دست او از ارتزاق شكر بنمود و بخورد با اشتياق
شوهرم از خانه بيرونم نمود تا خدا بر من كرم كرده‌است و جود
بخت وی از اين جهت شد واژگون از برای لقمه نانی او چنين آيد برون
چون كه مرد بشنيد از اين ماجرا او به جرأت Ú¯ÙØªâ€Œ ØŒ باشم آن گدا
در ره ØÙ‚ داده‌ای تو لقمه نان نان تو آورد بر تو امتنان Ùˆ Ø§Ù…ØªØØ§Ù†
بانوی من در عوض اين را بدان گشته‌ای والا در اين‌ ØØ¯â€Œ و‌ مكان
مثل‌ من‌‌ دلشاد، ياری ÙŠØ§ÙØªÛŒ گشته‌ای شيرين و، ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ ياری ÙŠØ§ÙØªÛŒ
بشنو ای سابع هميشه اين سخن كن ØÙ…ايت بينوا را از مساكين دم بزن
عبّاس توكّلی(سابع) تهران
روز شنبه مورّخه 4/ 1393/4[/CENTER]
من عجب دارم ز دست روزگار
- kalaavangaa
- پست: 245
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: تهران-Ø® دماوند-Ø® ÙØªØÙ†Ø§ÙŠÙŠ(كهن سابق) Ùƒ Ø´ مصطÙÙˆÛŒ Ù¾ 8
- تشکر شده: 9 دفعه