بسمه تعالی
شعری از رازق ÙØ§Ù†ÛŒ Ø§ÙØºØ§Ù†Ø³ØªØ§Ù†ÛŒ
خدا گر پرده بردارد ز روی كار آدم ‌ها چه شاديها خورد بر هم چه بازيها شو د رسوا
يکي خندد ز آبادی ، يکي گريد ز بر بادي يکي از جان کــند شادي، يکي از دل کـــند غوغا
Ú†Ù‡ کاذب ها شود صادق، Ú†Ù‡ صادق ها شود کاذب Ú†Ù‡ عابد ها شود ÙØ§Ø³Ù‚ØŒ Ú†Ù‡ ÙØ§Ø³Ù‚ ها شود ملا
Ú†Ù‡ زشتي ها شود رنگين Ú†Ù‡ تلخي ها شود شيرين Ú†Ù‡ بالا ها رود پائين، Ú†Ù‡ سÙلي ها شود عليا
عجب صبري خدا دارد Ú©Ù‡ پرده بر نمي دارد Ùˆ گر نه بر زمين Ø§ÙØªØ¯ ز جـيـب Ù…ØØªØ³Ø¨ مـــينا
شبي در کنج تنهائي ميان گريه خوابم بـــــرد به بـزم قـدســــيان Ø±ÙØªÙ… ولي در عـالم رؤيــا
درخشان Ù…ØÙلي ديدم Ú†Ùˆ بزم اختران روشن Ù…ØÙ…د (ص ) همچو خورشيدي نشسته اندران بالا
روان انبياء با او، علي شير خدا با او تــمام اولياء با او هــمه پاک و هـــمه والا
ز خود Ø±ÙØªÙ… در آن Ù…ØÙÙ„ تپيدم چون تن بسمل کَشيدم ناله اي از دل زدم Ùـرياد واويــــــلا
Ú©Ù‡ اي ÙØ®Ø± رسل اØÙ…د برون شد رنج ما از ØØ¯ دلم ديگر به تنگ آمد ز بازي هاي اين دنيا
زند غم بر دلم نشتر ندارم صبر تا Ù…ØØ´Ø± بگو با عادل داور بگـــــو با خالق يکــــــــتا
چسان بينم Ú©Ù‡ نمرودي بسوزاند خليلي را چسان بينم Ú©Ù‡ ÙØ±Ø¹ÙˆÙ†ÙŠ Ø¨Ù¾ÙˆØ´Ø§Ù†Ø¯ يد بيضا
چسان بينم که نا مردي چراغ انجمن باشد چسان بينم جوانمردي بماند بيکس و تنها
چسان بينم بد انديشي کند تقليد درويشان چسان بينم که ابليسي بپوشد خرقه ي تقوا
چسان بينم Ú©Ù‡ شهبازي بدام عنکبوت Ø§ÙØªØ¯ چسان بينم Ú©Ù‡ Ø®ÙØ§Ø´ÙŠ Ú©Ù†Ø¯ خورشيد را اغوا
چسان بينم Ú©Ù‡ نا پاکي ÙØ±ÙŠØ¨Ø¯ پاکبازان را چسان بينم Ú©Ù‡ انساني بخواند خوک را مولا
غريب Ùˆ خانه ويرانم ÙØ¯Ø§ÙŠØª اين تن Ùˆ جانم مبادا نقد ايمانم رود از ک٠در اين سودا
چه شد تاثير قرآني چه شد رسم مسلماني کجا شد سوره ي ياسين کجا شد آيه ي طه؟
به شکوه چون لبم وا شد ØÚ©ÙŠÙ… غزنه پيدا شد Ø¨Ú¯ÙØªØ§ بسته Ú©Ù† ديگر دهان از شکوه ÙŠ بيجا
عروس ØØ¶Ø±Øª قرآن نقاب آنگه بر اندازد Ú©Ù‡ دار الملک ايمان را مجرد بيند از غوغا
به اين آلوده داماني به اين Ø¢Ø´ÙØªÙ‡ ساماني مزن لا٠مسلماني Ù…Ú©Ù† بيهوده اين دعوا
مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد مسلمان خون مسلم را نريزد در شب يلدا
Ø³ÙØ± در کشور جان Ú©Ù† Ú©Ù‡ بيني جلوه ÙŠ معنا برو خود را مسلمان Ú©Ù† Ùˆ زآن پس Ùکر قرآن Ú©Ù†
خـيال از اوج پايان شـد Ùـرو Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù… از بالا سنايي Ø±ÙØª Ùˆ پنهان شد مرا رويا پريشان شد
ز ابــ ر ديده ام بـاران، Ùـــرو باريد بي پروا نه Ù…ØÙÙ„ بود، ني ياران نه غمخوا ر گنهکاران
گشودم گنج ØØ§Ùظ را Ú©Ù‡ يــابم گوهر يکتا اطاقم نيمه روشن بود کتاني چند با من بود
Ú©Ù‡ در ØªÙØ³ÙŠØ± اØÙˆØ§Ù„Ù… Ø¨Ú¯Ù€ÙØª آن شاعر دانا يقينم شد Ú©Ù‡ ØØ§Ù„Ù… را لسان الغيب ميداند
Ú©Ù‡ عشق آسان نمود اول ولي Ø§ÙØªØ§Ø¯ مشکلها الا يا ايهـا الـــسّاقي ادر کـــا ساً Ùˆ ناولـها
کجا دانـند ØØ§Ù„ ما سبکــــساران ساØÙ„ها شب تاريک Ùˆ بيم موج Ùˆ گردابي چنين هايل
Ú©Ù‡ ما در گوشهء غـربت ازو دوريم منزلها Ø¨Ú¯ÙØªØ§ ØØ§Ùظا اکنون Ú©Ù…ÛŒ از ØØ§Ù„ ميهن گوي
به ØªÙˆÙØ§Ù† مانده کشتي ها به آتش Ø±ÙØªÙ‡ ØØ§ØµÙ„ها Ø¨Ú¯ÙØªØ§ خامه خون گريد گر آن اØÙˆØ§Ù„ بنويسم
ÙØªØ§Ø¯Ù‡ هر طر٠سرها شکسته هر طر٠دلها ز تيغ نا مسلمانان ز سنگ٠نا جوانمردان
Ø¨Ú¯ÙØªÙ… چون کنند مردم، Ø¨Ú¯ÙØªØ§ خود نميداني؟ جرس ÙØ±ÙŠØ§Ø¯ مي دارد Ú©Ù‡ بر بنديد Ù…ØÙ…لها
شعری از رازق ÙØ§Ù†ÛŒ Ø§ÙØºØ§Ù†Ø³ØªØ§Ù†ÛŒ
- kalaavangaa
- پست: 245
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: تهران-Ø® دماوند-Ø® ÙØªØÙ†Ø§ÙŠÙŠ(كهن سابق) Ùƒ Ø´ مصطÙÙˆÛŒ Ù¾ 8
- تشکر شده: 9 دفعه