من عجب دارم ز دست روزگار

ارسال پست
نمایه کاربر
kalaavangaa
پست: 245
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ ق.ظ
محل اقامت: تهران-Ø® دماوند-Ø® فتحنايي(كهن سابق) Ùƒ Ø´ مصطفوی Ù¾ 8
تشکر شده: 9 دفعه

من عجب دارم ز دست روزگار

پست توسط kalaavangaa »

[CENTER] بسمه تعالی
من عجب دارم ز دست روزگار برگرفته از شعر فقير بينوا


گر رضا خواهی ز خلاق جهان بينوا را كن به خانه ميهمان

تا همه گردند ز تو خشنود و شاد شادی آن‌ها ز صاحب ‌خانه باد

گوش بر من كن حكايت گويمت اززنیّ‌ وشوهری‌و از‌طعامی گويمت

زن كنار شوهرش هنگام شام بر سر يك سفره رنگين طعام

شد بلند بانكی به ناگه از فقير بينوا و ناتوانم از كرم دستم بگير

بر من بی‌ چاره تو نانی بده سير میگردم ، به من جانی بده

تا تقاضا را زن از سائل شنيد از‌ برای استجابت بر درخانه دويد

سفره‌ را او از طعامش پرنمود داد‌ از‌ آن سفره به او بود و نبود

در غضب شد شوی او دادی كشيد گفت ای زن تو چرا دادی اميد

سفره‌ اش را پر نمودی مال من كی به تو گفتم چنين كن ای تو زن

من تو را هرگز نمی‌خواهم دگر اين طلاقت ، رو سوی بخت دگر

بعد چندی زن كه بی شوهر بماند مرد ديگر خانه‌ اش او را بخواند

من عجب دارم ز دست روزگار زن رسيده دركنارشوی، مرد روزگار

سائلی يك شب به درب خانه شان درب‌خانه باز‌بود‌و‌شد بر‌آن دو ميهمان

شوهرش گفتا به زن ای مهربان سفره را‌كن پهن امشب ازبرای ميهمان

سفره زن بگشود و بس اكرام كرد شكر حق بنمود بر او اطعام كرد

شوهرش گفتا چرا اين گونه‌ای شكر حق داری ز خود بيگانه‌ ای

زن بگفتا‌ از گذشته آذرم ميهمان ، بود در گذشته شوهرم

يك شبی بودم كنارش در سرا سائلی آمد به اشك در پيش ما

دم به دم می ‌گفت گدايم من گدا لقمه ای می خواست از بهر خدا

نان بدادم دست او از ارتزاق شكر بنمود و بخورد با اشتياق

شوهرم از خانه بيرونم نمود تا خدا بر من كرم كرده‌است و جود

بخت وی از اين جهت شد واژگون از برای لقمه نانی او چنين آيد برون

چون كه مرد بشنيد از اين ماجرا او به جرأت گفت‌ ، باشم آن گدا

در ره حق داده‌ای تو لقمه نان نان تو آورد بر تو امتنان و امتحان

بانوی من در عوض اين را بدان گشته‌ای والا در اين‌ حد‌ و‌ مكان

مثل‌ من‌‌ دلشاد، ياری يافتی گشته‌ای شيرين و، فرهاد ياری يافتی

بشنو ای سابع هميشه اين سخن كن حمايت بينوا را از مساكين دم بزن


عبّاس توكّلی(سابع) تهران

روز شنبه مورّخه 4/ 1393/4[/CENTER]
ارسال پست