حكايت های بهلول:

ارسال پست
نمایه کاربر
kalaavangaa
پست: 245
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲, ۱۱:۴۷ ق.ظ
محل اقامت: تهران-Ø® دماوند-Ø® فتحنايي(كهن سابق) Ùƒ Ø´ مصطفوی Ù¾ 8
تشکر شده: 9 دفعه

حكايت های بهلول:

پست توسط kalaavangaa »

بسمة تعالی

حكايت های بهلول:

1- بهلول و دوست خود:

شخصي كه سابقه دوستي با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد و آن را آرد كرد و بر الاغ خود

بارنمود و چون نزديك منزل بهلول رسيد بر حسب اتّفاق خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه

دوستي كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل

برساند. چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسي ندهد به آن مرد گفت:

الاغ من نيست . اتفاقا" صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو اينجا

است خان و مي گويي نيست. بهلول گفت عجب دوست احمقي هستي تو ، پنجاه سال با من رفيقي ، حرف مرا

باور نداري ولي حرف الاغ را باور مي نمايي؟


2- بهلول و مستخدم:

آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و قدري ماست در ريشش ريخته بود

بهلول از او سوال نمود چه خورده‌ای، مستخدم براي تمسخر گفت:كبوتر خورده ام، بهلول جواب داد قبل از آن

كه به گويي من دانسته بودم . مستخدم پرسيد از كجا مي دانستي؟ بهلول گفت چون فضله اي بر ريشت

نمودار است.

3- بهلول و مرد شياد :

آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول
ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي
دهم! بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به
يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول
به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه
سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

4- بهلول و دزد:

گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به
كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش
نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!

5- بهلول و سوداگر:

روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود آقای شيخ بهلول من چه بخرم تا منافع زيادی ببرم؟ بهلول جواب
داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود
فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين
دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و
پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول
رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه
پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي
گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي
دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و
مطلب را درك نمود

6- بهلول و عطيه خليفه:

روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت
و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر
كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي
بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و
در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.


7- بهلول و وزير :

روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم سگ و خروس و خوك نموده است . بهلول
جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده افتادند و
وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.

لطیفه های عبید زاكانی:


1- كاسه ي عسل

كودكي بود كه در دكان خياطي، شاگردي مي كرد. روزي استادش كاسه ي عسلي به دكان آورده بود. وقتي

استاد خواست به دنبال كاري برود، به شاگرد مغازه گفت: «در اين كاسه زهر هست. مواظب باش از آن نخوري

كه هلاك مي شوي.

شاگرد گفت: مرا با اين كاسه چه كار است.

وقتي استاد رفت، شاگرد پارچه اي برداشت و به بازار برد. با آن ناني خريد و تمام عسل را با آن نان خورد.

استاد برگشت و دنبال آن تكه پارچه مي گشت. شاگرد گفت، مرا مزن تا راست گويم. وقتي من به خواب رفتم،

دزدي آمد و پارچه را برد. بعد از آن بيدار شدم، ترسيدم كه تو بيايي و مرا بزني. پس تمام زهر را خوردم تا

راحت شوم. اكنون هنوز زنده ام و سرانجام كار را نمي دانم.



2- اشتها

روزي در جايي نذري مي دادند از فقيري كه از آن حوالي مي گذشت پرسيدند، اشتها داري؟فقير گفت: من در

اين جهان جز اشتها چيزديگری ندارم!


3- سپر

ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزركي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي

نگذشت كه از بالاي قلعه، سنگي بر سرش زدند وبشكستند. دست بر سر شكسته گذاشت و گفت: مگر كوريد؟

سپر به اين بزرگي را نمي بينيد و سنگ بر سرم مي زنيد!



4- چاه

ساده دلي را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه كرد وگفت: پسرجان،جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات

دهم!



5- گروگان

در خانه يك حاجي را كندندو دزديدند.او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد.گفتند: چرا چنين

كردي و در خانه خدا را كندي؟

گفت: خدا خوب مي داند كه در خانه مرا چه كسي دزديده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه

اش را پس ميدهم!



6- جواب پر بركت!

سلطاني در راهي مي رفت. يك پيرمرد ضعيف و از كارافتاده ای را ديد كه خار بر دوش مي كشيد. رحمش آمد

و گفت: پدرجان، چند دينار زر مي خواهي يا خري يا چند گوسفند يا باغي كه به تو بدهم تا روزگارت بهتر

شود و از اين زحمت خلاص شوي؟


پير گفت: زر بده تا در كيسه ام ريزم و بر خر بنشينم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!



سلطان را اين حاضر جوابي خوش آمد و دستور داد كه هر چه پيرمرد مي خواهد به او بدهند.

7- راه علاج

مرد فقيري پيش طبيب رفت و گفت: اي طبيب، به دادم برس كه درد امانم را بريده است. از فرق سر تا نوك

انگشتان پاهايم درد مي كند و گوشهايم نيز وزوز مي كنند.

طبيب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه كرد. بعد گفت:«علاج تو اين است كه هر روز پنج مرغ چاق و چله را

بگيري و بريان كني و با كباب پنج بره نر بياميزي و با قدري عسل بخوري. بعد از خوردن اينها، بايد بي معطلي

انگشت به حلق خود فرو كني تا آنچه كه خورده اي بالا بياوري و بيرون بريزي. ده روز اين كار را انجام ده تا

بهبود حاصل شود.

مرد بيمار گفت: حقا كه عقل طبيبان پارسنگ برمي دارد. اينها كه تو مي گويي، اگر كس ديگر خورده و بالا

آورده باشد، من آن را از روي زمين جمع كرده و مي خورم!


8- كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند. داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي

خواست. حمامي گفت: من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپرده اي. شايد اصلا كلاهي بر سر

نداشته اي.

كچل گفت:«انصاف بده اي مسلمان! اين سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد !


9- نصف و تمام

دانشمندي با كشتي سفر مي كرد. چون نيمي از راه را طي كردند و به وسط دريا رسيدند، دانشمند به يكي از

كارگران كشتي گفت: تو علم رياضيات مي داني؟

گفت: نه

دانشمند خنديد و گفت: نصف عمرت بر باد رفت.

مدت اندكی گذشت و دريا طوفاني شد. كشتي شكست و در آستانه غرق شدن بود. كارگر كشتي به دانشمند

گفت: تو شنا مي داني ؟

گفت: نه، كارگر كشتي گفت:تمام عمرت بر باد رفت!



10- كجا مي برند؟

جنازه اي را از كوچه اي مي بردند. فقيري با پسرش ايستاده بود و تماشا مي كرد.پسر از پدر پرسيد : پدرجان، اين مرد را به كجا مي برند؟ مرد فقير گفت: به جايي كه نه خوردني هست،نه پوشيدني ،نه هيزم،نه نان،نه زر و سيم و نه بوريا و نه گليم.

پسر گفت: پس او را به خانه ما مي برند!


11- چشم و دندان

كس

ي از درد چشم مي ناليد. همسايه اي به در خانه اش آمد و گفت: تو را چه مي شود؟ دردت را بگو تا شايد

آن را علاجي كنيم.

مرد بيمار گفت: چشمم چنان درد مي كند كه به مرگ خود راضي شده ام.

همسايه قدري با خود انديشيد. آنگاه گفت: پارسال دندانم درد مي كرد، آن را از بيخ كندم و راحت شدم!

گردآوری در روز دو شنبه مورّخة 1393/6/17 عبّاس توكّلی(سابع) تهران
نمایه کاربر
amerali
پست: 66
تاریخ عضویت: جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳, ۴:۵۸ ب.ظ
تشکر شده: 4 دفعه

Re: حكايت های بهلول:

پست توسط amerali »

سلام آقای حاج عباس توکلی
فرصتی شد و حوصله ای ، تمامی حکایتها را خواندم . بسیار پر معنی و جالب بودند . انتخابتون عالی بود .
بسیار ممنون و متشکریم . منتظر مطالب متنوع شما هستیم .
علی تورانی ( عامر علی )
ارسال پست