گر نخواهی قهر خلاق جهان بینوارا ازدرخانه مران
تانباشد کس Ùقیر Ùˆ مستمند ناله خود را نمی سازد بلند
گوش بنما تا که بنمایم بیان داستان آن زن وآن قرص نان
بود زنی با شوی خود هنگام شام در Ú©Ù†Ø§Ø±Ø³ÙØ±Ù‡ ای پر از طعام
ناگهان بانگ Ùقیری شد بلند Ú©Ù‡ منم بر لقمه نانی مستمند
زن چو بانگ مرد سائل راشنید نان بک٠روبردر خانه دوید
پاره ی نان را بوی تسلیم کرد مرد سائل راچنین تکریم کرد
گشت شوهر درغضب Ú¯ÙØªØ§ به زن از Ú†Ù‡ نان دادی به ÙˆÛŒ بی اذن من
من چنین زن را نمی خواهم درون هان طلاق خود بگیر وشو برون
مدتی بی شوی برد آن زن بسر تا که بنمودی یکی شوی دگر
ای عجب از گرذش این روزگار زن بد و شوی دوم بد در کنار
سائلی رو بر در آن خانه کرد زآه خود آن شوی و زن دیوانه کرد
Ú¯ÙØª با زن شوهر نیکو سرشت خیز از جا بهر سائل نان ببر
برد زن نان Ùˆ Ú©Ù…ÛŒ تاخیر کرد ناله ÙˆÙØ±ÛŒØ§Ø¯ از تقدیر کرد
Ú¯ÙØª شوهر از جه رو دیر آمدی این چنین Ù…ØØ²ÙˆÙ† Ùˆ دلگیر امدی
.........
Ùقیر بینوا
Re: Ùقیر بینوا
Ú¯ÙØª زن دانی ز Ú†Ù‡ در آذرم این گدا بوده اولل شوهرم
یکشبی بداومرا اندر کنار سائلی آمد بچشم اشکبار
بانگ می زد من گدایم من گدا نان دهیدم امشب از بهر خدا
نان بدادم من چه بر ان بینوا کرد بیرون شوی ازخانه مرا
تاکه بخت وی چنین شد واژگون شب پی یک قرص نان گردد برون
مرد چون این ماجرا از زن شنید غرق ØÛŒØ±Øª گشت بانگ از دل کشید
Ú¯ÙØª اکنون بشنو ازکار خدا Ú©Ù‡ منم ای زن همان مرد گدا
پاره نانی Ú©Ù‡ در راه خدا بهر من از Ø³ÙØ±Ù‡ ات کردی جدا
در عوض ای بانوی خانه بدان موجب آن شد که دردار جهان
چون منی Ù…ØØ¨ÙˆØ¨ ویارت گشته ام روز وشب خدمتگذارت گشته ام
بشنو از «تابع» تو این پند گران سائل شب را ز در هرگز مران
یکشبی بداومرا اندر کنار سائلی آمد بچشم اشکبار
بانگ می زد من گدایم من گدا نان دهیدم امشب از بهر خدا
نان بدادم من چه بر ان بینوا کرد بیرون شوی ازخانه مرا
تاکه بخت وی چنین شد واژگون شب پی یک قرص نان گردد برون
مرد چون این ماجرا از زن شنید غرق ØÛŒØ±Øª گشت بانگ از دل کشید
Ú¯ÙØª اکنون بشنو ازکار خدا Ú©Ù‡ منم ای زن همان مرد گدا
پاره نانی Ú©Ù‡ در راه خدا بهر من از Ø³ÙØ±Ù‡ ات کردی جدا
در عوض ای بانوی خانه بدان موجب آن شد که دردار جهان
چون منی Ù…ØØ¨ÙˆØ¨ ویارت گشته ام روز وشب خدمتگذارت گشته ام
بشنو از «تابع» تو این پند گران سائل شب را ز در هرگز مران